بسیاری از بزرگسالانی که امروز با اضطراب، تردید در تصمیمگیری، یا احساس مزمن «کافی نبودن» زندگی میکنند، ریشه مشکلات خود را در سالهای کودکی و الگوهای فرزندپروری خانوادهشان پیدا میکنند. یکی از این الگوهای تأثیرگذار، والدین کنترلگر هستند؛ والدینی که بهدلایل مختلف—از ترس و نگرانی گرفته تا باورهای تربیتی سنتی—در تمام جزئیات زندگی فرزند دخالت میکنند و بهجای اینکه او را برای ساختن استقلال درونی آماده کنند، ناخودآگاه توان تصمیمگیری و اعتمادبهنفس را از او میگیرند.

کنترلگری همیشه با نیت بد همراه نیست. بسیاری از والدین کنترلگر، عمیقاً فرزندشان را دوست دارند و باور دارند که «آنچه درست است» را بهتر از او میدانند. اما مشکل دقیقاً از همینجا شروع میشود: جایی که عشق با ترس گره میخورد، و حمایت تبدیل به محدودیت میشود. کودک به جای یادگیری مهارتهای مهم زندگی—از جمله انتخاب، مسئولیتپذیری، تجربهسازی و حتی اشتباه کردن—در سیستمی بزرگ میشود که «اجازهی رشد» را از او میگیرد.
تجربه بالینی نشان میدهد افرادی که در چنین خانوادههایی بزرگ میشوند، در بزرگسالی با احساسات پیچیدهای دستوپنجه نرم میکنند:
احساس گناه از استقلال گرفتن، ترس از مخالفت، اضطراب هنگام تصمیمگیری، و دشواری در ساختن هویت فردی. زمانی که این افراد مهاجرت میکنند—و ناگهان در محیطی قرار میگیرند که استقلال، توان انتخاب و مسئولیت شخصی بخش جداییناپذیر زندگی روزمره است—این شکافها پررنگتر میشوند.
در سالهای اخیر، بسیاری از مراجعانی که در جلسات درمانی آنلاین شرکت میکنند، بیان میکنند که تازه پس از مهاجرت متوجه شدهاند چقدر تحت تأثیر الگوهای کنترلگری والدینشان قرار داشتهاند. دوری از خانواده باعث میشود این الگوها واضحتر دیده شوند؛ و اینجاست که سؤالهای عمیق شکل میگیرد:
«چرا هنوز از تصمیم گرفتن میترسم؟»
«چرا احساس میکنم بدون تأیید دیگران ارزشمند نیستم؟»
«چرا حتی در کشوری جدید هنوز صدای کنترلگر خانواده در ذهنم هست؟»
این مقاله تلاش میکند ریشههای والدین کنترلگر، نشانههای آن، پیامدهای بلندمدت و مسیر درمان را با رویکردی علمی و مبتنی بر تجربه بالینی بررسی کند؛ تا فرد بتواند بفهمد چه چیزهایی واقعاً از آنِ اوست، و چه چیزهایی میراث ناخواسته سالهای کودکی است.
والدین کنترلگر چه کسانی هستند؟
والدین کنترلگر بهظاهر شبیه والدین «حمایتگر» رفتار میکنند، اما تفاوت اساسی در نیت و شیوه عمل آنهاست. کنترلگری یعنی دخالت بیشازحد، تعیین مسیر زندگی فرزند، و ندادن فرصت تجربه، انتخاب و حتی اشتباه کردن. این والدین باور دارند که بهتر از فرزند میدانند چه چیزی برای او صحیح است و به همین دلیل، آزادی انتخاب را محدود کرده و استقلال روانی کودک را شکلنگرفته باقی میگذارند.
از نگاه روانشناسی، سبک کنترلگری میتواند دو شکل اصلی داشته باشد:
۱. کنترل رفتاری (Behavioral Control)
شامل مقررات شدید، تعیین دقیق مسیر تحصیلی و شغلی، محدود کردن دوستیها و فعالیتها، نظارت بیش از حد و نپذیرفتن تفاوتها.
در این حالت، والدین نقش “تصمیمگیرنده مطلق” را بازی میکنند و فرزند تنها اجراکننده قوانین است.
۲. کنترل روانی–عاطفی (Psychological / Emotional Control)
شکل پنهانتر و آسیبزنندهتری از کنترلگری است و شامل ایجاد احساس گناه، تهدید عاطفی («اگه این کار رو بکنی من ناراحت میشم»)، بیارزش کردن انتخابهای فرزند، شرمندهسازی و حتی کنترل عاطفی از طریق وابستگی.
این نوع کنترل معمولاً باعث میشود کودک احساس کند حق اشتباه، تجربه یا حتی داشتن خواستههای مستقل را ندارد.
تفاوت مهمی میان حمایت سالم و کنترلگری ناسالم وجود دارد.
- حمایت سالم به فرزند کمک میکند استقلال پیدا کند.
- کنترلگری ناسالم استقلال را متوقف میکند و وابستگی ایجاد میکند.
در فرهنگ ایرانی، الگوهای کنترلگری گاهی با مفاهیمی مثل «دلسوزی»، «مراقبت» یا «استرس والدین برای موفقیت فرزند» توجیه میشود. والد ممکن است باور داشته باشد:
«من میدانم بهترین انتخاب چیست»
یا
«اگر رهایش کنم، خطا میکند.»
اما واقعیت این است که ترس والد، همراه با باورهای تربیتی سنتی، میتواند فضای رشد هیجانی و هویتی فرزند را محدود کرده و او را در بزرگسالی دچار اضطراب، وابستگی و تردیدهای مداوم کند.
افرادی که با والدین کنترلگر بزرگ میشوند معمولاً درک درستی از «مرزهای سالم» ندارند؛ برای همین در روابط بزرگسالی یا بیشازحد میچسبند، یا بهطور افراطی فاصله میگیرند. در مهاجرت نیز این افراد بیشتر با چالش مواجه میشوند، چون محیط جدید از آنها انتظار تصمیمگیری و استقلال دارد—مهارتهایی که در کودکی فرصت تمرینش را نداشتهاند.

نشانههای داشتن والدین کنترلگر
تشخیص اینکه والدین کنترلگر بودهاند یا نه، همیشه کار سادهای نیست؛ چون بسیاری از الگوهای کنترلگری در ظاهر با عنوان «مراقبت» یا «محبت» پنهان میشود. اما وقتی رفتارها را از زاویه روانشناسی بررسی میکنیم، نشانههای مشخصی وجود دارد که نشان میدهد کودک در فضایی رشد کرده که آزادی تجربه و انتخاب بهطور سیستماتیک محدود شده است. برخی از مهمترین نشانهها عبارتاند از:
۱. تصمیمگیری بهجای فرزند
والدین کنترلگر معمولاً تصمیمات مهم زندگی—تحصیل، رشته دانشگاهی، شغل، روابط عاطفی، حتی سبک پوشش—را خودشان انتخاب میکنند.
فرزند یاد میگیرد «نظر خودش» چندان اهمیتی ندارد و ارزشمند بودنش وابسته به تأیید والد است.
۲. ایجاد احساس گناه هنگام استقلال
کنترلگرها معمولاً با جملات عاطفی–منفی فرزند را از مستقل شدن بازمیدارند:
«اگه بری، من تنها میمونم…»
«این کار رو بکنی دلم میشکنه…»
بهمرور، کودک میآموزد استقلال = آسیب زدن به والدین، و این رابطهی معیوب تا بزرگسالی ادامه پیدا میکند.
۳. انتقاد بیشازحد و کمبود تأیید مثبت
در خانوادههای کنترلگر، استانداردها بسیار بالا و انعطافناپذیر است.
فرزند مدام احساس میکند «کافی نیست» و هر اشتباه کوچک بهعنوان نقص شخصیتی دیده میشود.
این الگو اولین قدم بهسوی کمالگرایی ناسالم و عزتنفس شکننده است.
۴. کنترل عاطفی و دستکاری هیجانی (Emotional Manipulation)
والد ممکن است با بیمهری، قهر کردن، سرزنش یا مقایسه مداوم، احساسات فرزند را هدایت کند تا او طبق خواسته والد رفتار کند.
این یکی از مخربترین الگوهای والدگری است و اثرات طولانیمدت دارد.
۵. اجازه ندادن به تجربه طبیعیِ اشتباه کردن
والدین کنترلگر اشتباه کودک را فاجعه میبینند و برای جلوگیری از هر خطا، همه چیز را خودشان انجام میدهند.
نتیجه:
فرزند در بزرگسالی هنگام تصمیمگیری دچار فلج انتخاب و اضطراب شدید میشود.
۶. نظارت افراطی بر روابط و ارتباطات
کنترل دوستیها، محدود کردن معاشرتها، سرک کشیدن در زندگی خصوصی یا توقع گزارش لحظهبهلحظه نشانههای روشن کنترلگری هستند.
۷. فقدان مرزهای سالم
در این سیستم، والد و فرزند مرز روانی مشخصی ندارند.
فرزند بهنوعی «امتداد والد» دیده میشود، نه یک انسان جدا با هویت مستقل.

چرا والدین کنترلگر میشوند؟
کنترلگری والدین همیشه از «قدرتطلبی» یا «تمایل به سلطه» منشأ نمیگیرد؛ در بسیاری موارد، این رفتار ریشه در ترسها، ناکامیها و تجربیات حلنشده خود والد دارد. وقتی این ریشهها را درک کنیم، بهتر میتوانیم پیامدهای آن را در فرزند شناسایی کنیم و مسیر درمان را دقیقتر پیش ببریم. مهمترین دلایل شکلگیری والدین کنترلگر عبارتاند از:
۱. ترس شدید از آسیب دیدن یا شکست فرزند
برخی والدین تجربههای دردناک، ناامنیهای عمیق یا شکستهای مهم در زندگی داشتهاند.
این تجربیات میتواند به شکل جلوگیری افراطی از خطر در بیاید؛ والد باور دارد که اگر تمام تصمیمها را خودش بگیرد، فرزند از رنجها دور میماند.
اما نتیجه، محدود شدن رشد طبیعی و توانایی تصمیمگیری در فرزند است.
۲. سبک دلبستگی ناایمن در والد
والدینی که دلبستگی اضطرابی دارند معمولاً از رها شدن میترسند.
به همین دلیل، وابسته نگه داشتن فرزند را یک راه پنهان برای حفظ امنیت رابطه میدانند.
کنترلگری برای آنها یک ابزار است تا فضای رابطه را تحت کنترل نگه دارند و احساس امنیت کنند.
۳. باورهای تربیتی سنتی و فرهنگی
در فرهنگ ایرانی، بخشی از کنترلگری با جملاتی مثل:
«ما بزرگتریم و بیشتر میفهمیم.»
و
«فرزند باید راه درست رو از والد یاد بگیره.»
توجیه میشود.
این باورها اگر انعطافپذیر نباشند، میتوانند تبدیل به محدودیت دائمی برای استقلال روانی فرزند شوند.
۴. نیاز والد به کنترل برای مدیریت اضطراب خودش
برخی والدین وقتی کنترل از دستشان خارج میشود، دچار اضطراب میشوند.
برای کاهش این اضطراب، زندگی عاطفی و رفتاری فرزند را مدیریت میکنند.
اینجا کنترلگری درواقع تلاشی برای آرام کردن «درونِ ناآرام والد» است، نه مراقبت از فرزند.
۵. تجربه بزرگ شدن در خانواده کنترلگر
الگوهای کنترلگری اغلب بیننسلی منتقل میشوند.
والدی که خودش فرصت تجربه، انتخاب و اشتباه نداشته، ناخواسته همان الگو را تکرار میکند.
۶. وابستهسازی فرزند برای احساس ارزشمندی
برخی والدین ناخودآگاه احساس میکنند اگر فرزند مستقل شود، نقش آنها کمرنگ میشود. بنابراین با کنترلگری، فرزند را در جایگاه «وابسته» نگه میدارند تا نیاز به والد استمرار پیدا کند.
پیامدهای روانشناختی والدین کنترلگر بر فرزندان
رشد در فضایی کنترلگر معمولاً باعث میشود کودک فرصت کافی برای ساختن «خودِ مستقل» نداشته باشد. این کمبود، بعدها در بزرگسالی با نشانههای عمیق و گاهی مزمن بروز میکند. پیامدهای والدگری کنترلگر فقط محدود به کودکی نیست؛ اثرات آن سالها همراه فرد میماند و بر روابط، انتخابها، شغل، سلامت روان و حتی مهاجرت تأثیر میگذارد.
۱. عزتنفس شکننده و خودارزشی وابسته به تأیید
وقتی کودک همیشه باید طبق نظر والد رفتار کند، بهتدریج یاد میگیرد «ارزش من زمانی است که دیگران از من راضی باشند.»
در بزرگسالی این افراد با کوچکترین انتقاد فرو میریزند، نمیتوانند از خود دفاع کنند و مدام نیاز دارند کسی تأییدشان کند.
۲. اضطراب تصمیمگیری و ترس از اشتباه
فردی که هرگز اجازه تجربه انتخاب و حتی اشتباه کردن نداشته، در بزرگسالی با سادهترین تصمیمها درگیر میشود.
او میترسد که «انتخاب اشتباه» باعث از دست دادن عشق یا ارزشمندیاش شود.
این حالت اغلب به فلج تصمیمگیری و وابستگی به دیگران منجر میشود.
۳. کمالگرایی ناسالم
انتقادهای مداوم، استانداردهای افراطی و توقعات غیرواقعبینانه والدین، زمینهساز شکلگیری کمالگرایی شدید در فرزند است.
کمالگرایی در ظاهر شبیه تلاش برای بهترین بودن است، اما درواقع ترس عمیق از ناکافی بودن پشت آن پنهان است.
۴. وابستگی عاطفی و ناتوانی در استقلال
افرادی که با کنترلگری بزرگ شدهاند معمولاً از استقلال میترسند، زیرا استقلال را مساوی با فقدان حمایت، طرد شدن یا احساس گناه میدانند.
این افراد یا در روابط بهطور افراطی میچسبند، یا کاملاً عقبنشینی میکنند.
۵. هویت تحریفشده یا ناپایدار
وقتی والد تمام انتخابها را انجام میدهد، فرزند فرصت کشف «منِ واقعی» را از دست میدهد.
به همین دلیل در بزرگسالی نمیداند چه چیزی را واقعاً دوست دارد، چه مسیری را باید دنبال کند یا ارزشهای اصلیاش چیست.
۶. افسردگی و اضطراب مزمن
زندگی در فضای پر از کنترل، انتقاد و ترس، سیستم عصبی کودک را در حالت تهدید نگه میدارد.
این وضعیت در طول زمان میتواند به افسردگی، اضطراب فراگیر، حملات پانیک یا احساس پوچی منجر شود.
۷. مشکلات رابطهای در بزرگسالی
بزرگسالانی که با والدین کنترلگر بزرگ شدهاند در روابط صمیمانه یا بیشازحد مطیعاند، یا بیشازحد حساس نسبت به کنترل دیگران.
مرزهای سالم برای آنها مفهومی گنگ یا حتی تهدیدآمیز است.
والدین کنترلگر و تأثیر آن بر مهاجران
برای بسیاری از افرادی که در خانوادههای کنترلگر بزرگ شدهاند، مهاجرت نقطهای است که آسیبهای دوران کودکی ناگهان آشکارتر میشود. دلیلش این است که مهاجرت، برخلاف زندگی در کشور مبدا، نیازمند استقلال هیجانی، تصمیمگیریهای مداوم، تحمل عدمقطعیت، و تکیه بر خویشتن است؛ مهارتهایی که در کودکی فرصت کافی برای شکلگیری نداشتهاند.
۱. تشدید اضطراب پس از مهاجرت
فرزندِ بزرگشده با والدین کنترلگر، در محیط جدید با حجم زیادی از «انتخابهای شخصی» روبهرو میشود:
کجا زندگی کند، چه شغلی انتخاب کند، چطور روابط بسازد، چطور اشتباهاتش را مدیریت کند.
چون این فرد در گذشته اجازه تجربه انتخاب را نداشته، مهاجرت میتواند سیستم عصبی او را وارد اضطراب شدید، شک، و ترس از تصمیمگیری کند.
۲. احساس گناه و دوگانگی نسبت به خانواده
افراد زیادی در جلسات درمان آنلاین میگویند:
«هر کاری میکنم احساس میکنم والدینم ناراحت میشن.»
دوری فیزیکی پس از مهاجرت باعث نمیشود کنترلگری تمام شود؛ بلکه به شکل احساس گناه، ترس از نافرمانی و نیاز به تأیید از راه دور ادامه پیدا میکند.
فرد میان نیاز به استقلال در کشور جدید و توقعات خانواده در ایران گرفتار دوگانگی میشود.
۳. دشواری در ساخت هویت مستقل در محیط جدید
مهاجرت فرصتی برای بازتعریف هویت است، اما فردی که هویت تحریفشده داشته، نمیداند از کجا شروع کند.
او با سؤالهایی مثل:
«من واقعاً چی میخوام؟»
«بدون نظر دیگران چه انتخابی میکنم؟»
درگیر میشود، و این میتواند روند سازگاری مهاجرتی را به تأخیر بیندازد.
۴. وابستگی هیجانی به خانواده و مشکل در تصمیمگیریهای اساسی
فرد ممکن است هنوز برای تصمیمهای ساده نیاز به مشورت یا تأیید خانواده داشته باشد.
این موضوع در محیط جدید، که از فرد انتظار استقلال دارد، احساس ناتوانی و ناکافی بودن ایجاد میکند.
۵. افزایش ریسک افسردگی و انزوا
ترکیب دوری از خانواده + فشار استقلال + نظام عصبی آسیبپذیر میتواند احتمال افسردگی، اضطراب و انزوا را در مهاجرانی که والدین کنترلگر داشتهاند، بیشتر کند.
چگونه فردِ بزرگشده با والدین کنترلگر میتواند خود را بازسازی کند؟
رهایی از تأثیرات والدین کنترلگر یک روند تدریجی است، اما کاملاً ممکن است. درمان به فرد کمک میکند مرزهای سالم را بسازد، هویت مستقل شکل دهد و کنترل زندگی را از دست الگوهای کودکی پس بگیرد. این فرآیند چند بخش کلیدی دارد:
۱. آگاهی از الگوهای کنترلگری و پیامدهای آن
اولین قدم این است که فرد بفهمد چه بخشهایی از احساسات و رفتارهای امروزش ریشه در دوران کودکی دارند:
ترس از اشتباه، نیاز به تأیید، اضطراب تصمیمگیری، یا احساس گناه هنگام استقلال.
فهمیدن این ارتباط، مثل روشن کردن چراغی در اتاق تاریک است؛ فرد میبیند مشکل از «ناتوانی شخصی» نیست، بلکه نتیجه یک الگوی تربیتی طولانیمدت است.
۲. بازتعریف مرزهای سالم با والدین
مرز یعنی دانستن اینکه کجا من تمام میشوم و کجا دیگری شروع میشود.
ساخت مرز با والدین کنترلگر سخت است، چون معمولاً با واکنش عاطفی مواجه میشود، اما یادگیری تکنیکهایی مثل:
- ارتباط assertive
- بیان نیازها بدون عذرخواهی
- تعیین محدودههای منطقی
به فرد کمک میکند فضای روانی سالمتری ایجاد کند.
۳. تقویت استقلال هیجانی و خودکارآمدی (Self-Agency)
درمان به فرد کمک میکند بفهمد که میتواند بدون تأیید دیگران تصمیم بگیرد و از پس پیامدهای انتخابهایش برآید. این یعنی تبدیل شدن از «دنبالکننده» به «رهبر زندگی خود».
تمرینهای CBT در این بخش بسیار مؤثرند؛ از جمله بازسازی افکار خودانتقادگر و تمرین تصمیمگیریهای کوچک روزمره.
۴. کار با تروماهای رابطهای در درمان
برای بسیاری از افراد، کنترلگری والدین تجربهای آسیبزا بوده—نه بهخاطر رفتار ظاهری، بلکه بهخاطر تأثیری که بر ارزشمندی و هویت گذاشته است.
در چنین مواردی، استفاده از EMDR یا درمانهای تروما محور کمک میکند خاطرات و احساسات گیرکرده در گذشته پردازش شوند، تا فرد بتواند بدون بازتجربه آن فشارهای قدیمی، زندگی اکنون را بسازد.
۵. بازسازی هویت شخصی
وقتی سالها مسیر فرد توسط دیگران تعیین شده، طبیعی است که نداند واقعاً چه میخواهد.
درمان کمک میکند فرد ارزشها، علاقهها، خواستهها و مرزهای واقعی خود را کشف کند—هویتی که نه واکنشی است و نه محصول فشار دیگران.
۶. ساختن زندگی مستقل در مهاجرت
برای مراجعان مهاجر، درمان روی مهارتهایی مثل تصمیمگیری، مدیریت اضطراب، و اعتماد به تواناییهای شخصی تمرکز دارد تا فرد بتواند در محیط جدید احساس ثبات و قدرت بیشتری داشته باشد.
تجربه درمان با سودا نصری
درمان افرادی که در خانوادههای کنترلگر رشد کردهاند، نیازمند رویکردی ترکیبی، ظریف و مبتنی بر شواهد است. تجربه بالینی سودا نصری در کار با ایرانیان داخل و خارج از کشور—بهویژه مراجعان مهاجر—نشان میدهد که این افراد معمولاً با مجموعهای از احساسات پیچیده وارد درمان میشوند: احساس گناه، سردرگمی هویتی، اضطراب تصمیمگیری، و ترس از استقلال.
بنابراین فرآیند درمان باید همزمان هم بر گذشته کار کند، هم بر «توانمند شدن در اکنون».
۱. رویکرد مبتنی بر شواهد (CBT، EMDR، Trauma Therapy)
سودا نصری از روشهای علمی و معتبر برای کمک به بازسازی روانی این افراد استفاده میکند.
- CBT برای اصلاح باورهای ناکارآمد، ترمیم عزتنفس، کاهش اضطراب تصمیمگیری و تقویت مهارتهای خودکارآمدی
- EMDR برای پردازش تروماهای رابطهای، خاطرات دردناک دوران کودکی و تجربههای گیرکردهای که در بزرگسالی باعث واکنشهای شدید هیجانی میشوند
- تروما تراپی برای بازگرداندن حس ایمنی، اتصال به خویشتن و بازیابی کنترل بر سیستم عصبی
این ترکیب درمانی به فرد کمک میکند از نقش «فرزند کنترلشده» خارج شده و تبدیل به «فردی مستقل با هویت روشن» شود.
۲. تمرکز ویژه بر چالشهای روانشناختی مهاجرت
بخش مهمی از مراجعان سودا نصری، مهاجرانی هستند که پس از جدا شدن از ساختار خانواده، تازه با دامنه واقعی کنترلگری والدین مواجه شدهاند.
در این جلسات، درمان نهتنها روی تروماهای گذشته تمرکز دارد، بلکه بر:
- مدیریت احساس گناه نسبت به خانواده
- ساخت مرزهای سالم از راه دور
- کاهش اضطراب در تصمیمگیریهای مهاجرتی
- پیدا کردن هویت مستقل در محیط جدید
تمرکز میشود.
۳. ایجاد فضای درمانی امن، بدون قضاوت و مبتنی بر همدلی
یکی از سختترین بخشها برای این افراد، صحبت درباره روابط خانوادگی است؛ چون معمولاً با شرم، ترس یا وفاداری ناسالم نسبت به والدین گره خورده است.
سودا نصری با فضایی امن و محترمانه کمک میکند فرد بدون احساس خیانت یا گناه بتواند تجربههایش را بررسی کرده و از زاویهای جدید به آنها نگاه کند.
۴. هدف نهایی درمان: بازگرداندن کنترل به خود فرد
درمان به او یاد میدهد که «دیگران» مسیر زندگیاش را تعیین نمیکنند—بلکه خودش حق، توان و شایستگی انتخاب دارد.
جمعبندی
رشد کردن در خانوادهای کنترلگر میتواند سالها اثر خود را بر هویت، عزتنفس، روابط و مسیر زندگی فرد باقی بگذارد. کنترلگری معمولاً در ظاهر با عنوان مراقبت، دلسوزی یا حمایت نشان داده میشود، اما در عمق خود مانع اصلی استقلال هیجانی، توان تصمیمگیری و شکلگیری «خودِ واقعی» فرد است. بسیاری از بزرگسالانی که امروز با اضطراب، تردید، احساس گناه یا سردرگمی هویتی زندگی میکنند، وقتی به گذشته نگاه میکنند متوجه میشوند که ریشه این احساسات در الگوهای والدگری کنترلگرانه قرار دارد.
مهاجرت نیز این اثرات را پررنگتر میکند. فرد در محیطی جدید باید تصمیم بگیرد، انتخاب کند، اشتباه کند و دوباره بسازد—مهارتهایی که در کودکی فرصت رشد نداشتهاند. به همین دلیل است که بسیاری از ایرانیان مهاجر هنگام مواجهه با فشارهای استقلال، دچار اضطراب، افسردگی یا احساس ناتوانی میشوند. در چنین شرایطی، مواجهه با گذشته و بازسازی الگوهای درونی، یکی از ضروریترین قدمها برای ساختن زندگی سالم و پایدار است.
خبر خوب اینکه این الگوها قابل اصلاح هستند. با درمانهای علمی مثل CBT، EMDR و رویکردهای تروما محور، فرد میتواند مرزهای سالم بسازد، هویت مستقل شکل دهد و یاد بگیرد که تصمیمهایش ارزشمند، معتبر و قابل اعتماد است. بازگرفتن کنترل زندگی، فرآیندی تدریجی اما کاملاً ممکن است.
اگر با خواندن این مقاله بخشی از تجربههای خودت را در آینه این کلمات دیدی، یا احساس کردی الگوهای کودکی هنوز بر زندگی امروزت سایه میاندازند، صحبت کردن با یک متخصص میتواند قدم اول برای تغییر باشد.
سودا نصری با تجربه کار با ایرانیان داخل و خارج از کشور، فضای امن و حرفهای برای بررسی این الگوها و کمک به بازسازی استقلال روانی فراهم میکند.
درمان، فرصتی برای دوباره ساختن خویشتن است—با انتخابهایی که متعلق به خودِ واقعی شماست.




