Homesickness: وقتی «خانه» فقط یک مکان نیست
در جلسات رواندرمانیام، مهاجرانی را دیدهام که با بغض میگویند:
- «نمیدونم چرا با اینکه سالها از اون شهر و خیابونها گذشته، هنوز وقتی خوابشونو میبینم، تا ظهر دلم گرفتهست.»
ما این احساس رو «دلتنگی» مینامیم، اما در روانشناسی بهش میگیم Homesickness — تجربهای عمیق، گاهی پنهان و گاهی فرساینده، که پس از مهاجرت سراغ خیلی از ما میاد.
دلتنگی فقط یعنی «دلم برای مامانم تنگ شده» نیست.
گاهی یعنی:
- دلم برای زبانی که راحت حرف میزدم تنگ شده
- دلم برای خیابونی که توش احساس خودم بودن میکردم، تنگ شده
- دلم برای خودِ قدیمیم، که اونجا بود، تنگ شده…
بهعنوان درمانگری که سالها با مهاجران فارسیزبان از نقاط مختلف دنیا کار کردهام، دیدهام که دلتنگی بخشی از مسیر مهاجرت است — اما اگه شناخته نشه، میتونه به مانعی جدی در رشد، سلامت روان و احساس تعلق تبدیل بشه.
در این مقاله، قراره با هم بررسی کنیم که Homesickness دقیقاً چیه، چرا انقدر عمیقه، و چطور میشه ازش عبور کرد — نه با فراموشی، بلکه با پذیرش و معنا دادن بهش.
- اگر تو هم با این احساس درگیر بودی، این نوشته رو برای تو نوشتم.

2. Homesickness چیست؟ — تعریف علمی و روانشناختی
در روانشناسی، Homesickness به تجربهای گفته میشه که فرد بهدلیل دوری از خانه، خانواده، زبان، یا هر چیزی که بهش حس «تعلق» میداده، دچار احساساتی مثل غم، بیقراری، اشتیاق برگشت، و نارضایتی از حال میشه.
این تجربه معمولاً در افراد مهاجر، دانشجویان بینالمللی، پناهندگان، یا حتی کسانی که بهتازگی از خانهی والدین جدا شدهاند دیده میشه.
🔸 اما چیزی که باید بدونیم اینه که Homesickness فقط یک احساس نیست؛ بلکه یک نوع سوگ روانیه — سوگ برای مکانی که دیگه در اون نیستی، برای آدمهایی که دیگه هر روز نمیبینی، برای زبانی که دیگه باهاش فکر نمیکنی.
در بسیاری از جلسات، شنیدهام که مراجعین میگن:
- «انگار بخشی از وجودم جا مونده، هرچقدر هم تلاش میکنم، اون حسِ سر جاش بودن برنمیگرده.»
این دقیقاً همون جاییه که دلتنگی خودش رو نشون میده:
جایی که جسمت اینجاست، ولی ذهنت، قلبت، خاطراتت، هنوز در جای دیگهای زندگی میکنن.
3. علائم دلتنگی (Homesickness)
– روانی، ذهنی، جسمی، و نشانههای رفتاری
دلتنگی پدیدهای پیچیدهست که در ظاهر ممکنه فقط یه «احساس ساده» به نظر برسه، اما در واقع در چندین لایه مختلف روان و جسم خودش رو نشون میده. خیلی وقتها، افراد فکر میکنن فقط افسرده یا بیحوصله هستن، اما وقتی با هم وارد عمق ماجرا میشیم، میفهمن اون حس، دلتنگیه — نه ضعف، نه بیماری، بلکه یک واکنش انسانی به دوری از آنچه زمانی «خانه» بوده.
در ادامه علائم رو به چهار دستهی اصلی تقسیم میکنم، هم برای آگاهی بهتر، هم برای اینکه بتونی خودت رو در این نشانهها پیدا کنی:

🔹 علائم روانی و هیجانی
این بخش از علائم، همون چیزیه که اغلب اول از همه حسش میکنی. اون دلگرفتگی مبهم، اون بغضی که با بوی یه غذای آشنا بالا میاد، یا اشکی که سرِ دیدن یه عکس قدیمی، بیهوا جاری میشه.
- احساس غم یا دلتنگی بدون دلیل مشخص
- موجهای ناگهانی احساس اندوه، مخصوصاً در سکوت یا تنهایی
- اشتیاق شدید برای بازگشت به وطن یا تماس با خانواده
- احساس خشم یا سرزنش درونی (چرا اومدم؟ چرا از خانوادهم جدا شدم؟)
- بیقراری در محیطهای جدید یا ناتوانی در لذت بردن از چیزهایی که قبلاً خوشحالکننده بودن
«یکی از مراجعینم میگفت: حالم خوبه ولی یه چیزی از درون میکِشه منو پایین. یه دلتنگی بیاسم.» — اون چیز بیاسم، اغلب همین Homesicknessه.

🔹 علائم شناختی (ذهنی)
اینجا ذهن وارد بازی میشه. شروع میکنی به نشخوار ذهنی، مقایسه، بازسازی خاطرات، و گاهی حتی خودسرزنشی.
- فکر کردن مداوم به گذشته، به جاهایی که بودی و آدمهایی که کنار تو بودن
- مقایسه دائمی زندگی در کشور جدید با زندگی قبلی — معمولاً با این نتیجه که «اونجا بهتر بود»
- ایدهآلسازی وطن: فراموش کردن سختیها و دیدن فقط خوبیهای گذشته
- احساس گناه بابت مهاجرت (مثل: «مادرم پیر شد و من نیستم»، یا «خانوادهمو تنها گذاشتم»)
- عدم تمرکز، گیجی یا بیتوجهی به لحظه حال
🔹 علائم جسمی
بدن ما، ترجمهگر خوبی برای دردهای روانیمونه. گاهی قبل از اینکه ذهنمون بفهمه دلتنگیم، بدنمون شروع میکنه به نشون دادنِ علائم.
- بیخوابی یا برعکس، خواب زیاد و بیکیفیت
- تغییر اشتها (کمخوری یا پرخوری عاطفی)
- احساس خستگی مزمن، حتی بعد از خواب کافی
- دلدرد، تپش قلب، یا سردردهایی که علت پزشکی مشخص ندارن
- بیحسی بدنی یا احساس سنگینی در سینه یا گلو
🔹 علائم رفتاری
دلتنگی میتونه روی رفتارهای ما تأثیر زیادی بذاره. گاهی باعث میشه از جامعه جدید عقب بکشیم و فقط به گذشته بچسبیم. این بخش یکی از خطرناکترین لایههاست چون میتونه ما رو در انزوا فرو ببره.
- اجتناب از برقراری ارتباط اجتماعی با افراد جدید یا محیطهای فرهنگی متفاوت
- استفاده بیش از حد از تلفن یا اینترنت برای تماس با خانواده یا ماندن در فضای مجازی فارسیزبان
- وابستگی شدید به فیلمها، موسیقیها یا غذاهای وطنی برای تسکین روان
- ناتوانی در تجربه لذت یا معنا در کارهای روزمره در کشور میزبان
- کاهش انگیزه برای یادگیری زبان یا فرهنگ کشور جدید

اگر خودت رو در چندتا از این علائم پیدا کردی، بدون که تنها نیستی. دلتنگی یک واکنش طبیعیه — اما فقط در صورتی سازنده میشه که بهش آگاه بشی، نه اینکه توش غرق بمونی.
4. چرا Homesickness در مهاجرت تشدید میشود؟
دلتنگی همیشه در دل انسان وجود داره، اما در مسیر مهاجرت، این احساس خیلی قویتر، گاهی غیرقابلتحملتر میشه. دلیلش اینه که مهاجرت فقط جابهجایی مکانی نیست؛ یک دگرگونی هویتی، اجتماعی و روانی عمیقه.
در این بخش، دلایل روانشناختی و فرهنگیای رو مرور میکنم که باعث میشن Homesickness در مهاجرت تشدید بشه:
🔹 1. قطع ناگهانی از منابع حمایتگر
وقتی مهاجرت میکنی، ناگهان از تمام منابعی که ناخودآگاه بهت حس امنیت میدادن جدا میشی:
خانواده و دوستان
زبان آشنا
ریتم روزمرهی آشنای شهر و کشور
عرفهای اجتماعی و فرهنگیای که درکشون میکردی
این جدایی، مثل درآوردن درختی از خاک خودش و گذاشتن در خاک جدید بدون فرصت ریشهزدنه.
🔹 2. نبود ساختارهای عاطفی جایگزین
در ماههای اول مهاجرت، هنوز دوستیهای عمیق شکل نگرفتن، هنوز زبان رو کامل بلد نیستی، هنوز حس «من جزئی از اینجام» رو نداری.
و همین خلا باعث میشه دلتنگی شدت بگیره — چون چیزی جایگزین نشده که بتونه دلت رو گرم کنه.
🔹 3. فشارِ موفقبودن یا «پشیمون نشدن»
خیلی از مهاجران با ذهنیتی میرن که:
- «من باید موفق بشم تا نشون بدم تصمیمم درست بوده.»
این فشار درونی، باعث میشه نتونن درباره دلتنگی حرف بزنن، چون میترسن بگن: «نکنه بقیه فکر کنن اشتباه کردم.» و این سرکوب، دلتنگی رو مزمنتر میکنه.
🔹 4. تفاوتهای فرهنگی، زبانی، و ارزشی
وقتی نمیتونی راحت حرف بزنی، جوکها رو متوجه نمیشی، یا ارزشهات با اطرافیان فرق داره، احساس «بیجایی» پیدا میکنی — و این احساس یکی از موتورهای اصلی Homesicknessه.
🔹 5. ذهن همیشه در حال مقایسه است
مغز انسان وقتی در وضعیت ناآشنا قرار میگیره، ناخودآگاه شروع به مقایسه میکنه.
«اونجا چقدر راحتتر بود… اینجا چرا اینقدر سخته… مردم اونجا مهربونتر بودن…»
- اگر این مقایسهها بدون آگاهی و بدون پذیرش واقعیت صورت بگیره، دلتنگی میتونه به حالت دفاعی تبدیل بشه — یه جور پناهبردن به گذشته برای فرار از حال.
5. دلتنگی سالم vs. دلتنگی ناسالم
همونطور که احساس خشم، ترس یا غم میتونن سازنده یا مخرب باشن، دلتنگی هم میتونه شکلهای سالم یا ناسالم به خودش بگیره.
در جلساتم همیشه این جمله رو با مراجعینم مطرح میکنم:
«دلتنگی خودش بیماری نیست، اما اگه طول بکشه یا به حالِ روانیات مسلط بشه، ممکنه علامت یک زخم عمیقتر باشه.»
دلتنگی سالم، معمولاً موقته، شدت اون قابل تحمله و فرد با وجود این احساس، همچنان میتونه عملکرد روزمره خودش رو حفظ کنه. در این حالت، فرد میتونه بین گذشته و حال تعادل برقرار کنه؛ یعنی هم خاطرات وطن براش عزیز هستن، هم در تلاشه که در محیط جدید جا بیفته و خودش رو وفق بده. نگاهش به وطن، واقعگرایانهست — نه رویایی یا ایدهآلسازیشده. در نتیجه، دلتنگی تبدیل به نوعی حس نوستالژیک ملایم میشه که گاهی سر میزنه، اما تسلطی بر زندگی نداره.
اما دلتنگی ناسالم یا مزمن، حالتیه که دلتنگی از یه احساس گذرا، تبدیل به یک وضعیت پایدار و فرساینده میشه. فرد دائماً درگیر خاطرات گذشتهست، و احساس میکنه در محیط جدید هیچ معنایی پیدا نکرده. این حالت معمولاً با آرمانیسازی وطن همراهه: «اونجا همهچی بهتر بود»، «اونجا خوشحالتر بودم»، «اونجا خودم بودم». در عین حال، حال و آینده مبهم، پوچ یا حتی دردناک بهنظر میرسه. فرد از محیط جدید فاصله میگیره، میل به ارتباطات اجتماعی یا یادگیری زبان کم میشه و گاهی حتی دچار علائم افسردگی میگرده.
در مجموع، تفاوت اصلی بین این دو نوع دلتنگی در شدت، ماندگاری، و تأثیر اون بر کیفیت زندگیه. اگر احساس میکنی دلتنگیات از مرز سالم عبور کرده، مهمه که بهش توجه کنی — چون این توجه، قدم اول در مسیر التیام و بازیابی تعادل روانیه.
راهکارهای علمی برای کنار آمدن با دلتنگی
دلتنگی بخشی طبیعی از تجربه مهاجرته، اما اگر بیپاسخ بمونه، میتونه به انزوا، فرسودگی روانی یا حتی افسردگی منجر بشه.
خبر خوب اینه که با راهکارهایی علمی، انسانی و عملی میشه باهاش کنار اومد — نه برای حذفش، بلکه برای تبدیلش به یک نیروی سازنده.
در این بخش، راهکارهایی رو مینویسم که هم از تجربه شخصی من در درمان مهاجران فارسیزبان اومده و هم پشتوانهی علمی دارن:
🔹 ۱. پذیرش بهجای انکار
اولین و مهمترین قدم اینه که بدون قضاوت، بپذیری که دلت برای وطن، خانواده، زبان یا گذشتهات تنگ شده. خیلی از ما، بهدلیل فشارهای فرهنگی یا ترس از «ضعیف دیده شدن» سعی میکنیم دلتنگی رو نادیده بگیریم یا سرکوبش کنیم. اما پذیرش، کلید ورود به ترمیمه.
- تو دلتنگی، چون انسان هستی — نه چون ضعیفی.
🔹 ۲. تعریف جدید از «خانه»
خانه فقط چهاردیواری نیست. خانه میتونه یک صدا باشه، یک زبان، یک حس.
سعی کن کمکم شروع کنی به ساختن خانهای درونی برای خودت، حتی اگه دورت پر از چیزهای ناآشناست.
مثلاً:
ساختن یک گوشه آرام در اتاقت با عطر و رنگ آشنا
غذاهایی که طعم کودکیات رو دارن
پخش صدای رادیو یا موسیقی فارسی وقتی کار میکنی
🔹 ۳. ساختن روتینهای پایدار
در دل بیثباتی مهاجرت، روتینهای کوچک مثل لنگر عمل میکنن.
حتی یک چای عصرگاهی، یک تماس هفتگی با خانواده، یا پیادهروی صبحگاهی میتونه به مغزت این پیام رو بده که: «من اینجام. دارم زندگی میکنم.»
🔹 ۴. ایجاد پل سالم با گذشته
دلتنگی یعنی بخشی از تو هنوز در گذشته زندگی میکنه. بهجای قطع کردن این بخش، کمکش کن که با حال حاضر آشتی کنه.
میتونی:
نامهای به گذشتهات بنویسی
یک دفتر خاطرات تصویری درست کنی
با خانواده درباره خاطرات خوب صحبت کنی، بدون غرق شدن در حسرت
🔹 ۵. تعامل فعال با محیط جدید
دلتنگی معمولاً زمانی شدید میشه که تو در دنیای جدید، تعامل نداری. هر قدم کوچک برای ارتباط گرفتن با محیط، حتی اگر سخت باشه، یک قدم به جلوئه:
ثبتنام در یک کلاس (زبان، هنر، ورزشی)
دعوت از یک همکار برای قهوه
حضور در یک انجمن فرهنگی یا اجتماعی
🔹 ۶. مراقبت از بدن = مراقبت از روان
تغذیه مناسب، ورزش سبک، خواب منظم، و حتی نور طبیعی، مستقیماً روی کیفیت روانت اثر دارن. دلتنگی فقط در ذهن نیست — در جسم هم زندگی میکنه.
- شاید همهی این کارها ساده بهنظر برسن، ولی وقتی با نیت، استمرار و مهربانی با خودت انجامشون بدی، کمکم میبینی دلتنگی دیگه تو رو زمینگیر نمیکنه — بلکه تبدیل میشه به بخشی از داستانت.
7. رواندرمانی چگونه به درمان دلتنگی کمک میکند؟
دلتنگی اگر طولانی، پیچیده یا شدید باشه، فقط با راهکارهای خودیاری برطرف نمیشه.
خیلی از مراجعینی که با من کار کردن، در ابتدا فکر میکردن دلتنگیشون فقط «طبیعیه» و باید خودش برطرف بشه.
اما وقتی دلتنگی ریشهدار میشه، تبدیل به لایهای از اندوه مزمن یا اختلال در تطبیق با مهاجرت میشه — و اینجاست که رواندرمانی میتونه عملاً مسیر رو تغییر بده.
در جلسات درمانی، با هم چه میکنیم؟
🔹 معنا دادن به تجربه دلتنگی
خیلی وقتها دلتنگی فقط یک نشانهست — پشتش میتونه سوگ حلنشده، عزتنفس لطمهدیده، یا شک به تصمیم مهاجرت پنهان باشه.
در رواندرمانی، این تجربهها رمزگشایی میشن و فرد میتونه بفهمه دقیقاً «چی» رو از دست داده و «چرا» اینقدر درد داره.
🔹 کمک به بازتعریف هویت مهاجر
وقتی مهاجرت میکنی، هویت قبلیات ترک برمیداره:
تو دیگه اون دانشجوی زرنگ دانشگاه تهران نیستی.
تو دیگه اون فرزند اول محترم خانواده نیستی.
رواندرمانی کمکت میکنه تا یک هویت ترکیبی، منعطف و متکی به درون بسازی — کسی که هم ریشه داره، هم بال.
🔹 کاهش احساس گناه، تنهایی یا بیجایی
با گفتوگو، تجربهات شنیده و دیده میشه.
فضای درمان مثل یک آینهست که بدون قضاوت، تو رو بازتاب میده. همون لحظهای که برای اولین بار میگی «دلم برای وطنم تنگ شده و نمیدونم باهاش چیکار کنم»، بخشی از بار روانیات زمین گذاشته میشه.
🔹 افزایش تابآوری روانی در محیط جدید
با تکنیکهایی از جمله CBT (درمان شناختیرفتاری)، کار روی افکار خودکار، باورهای ناکارآمد و تنظیم هیجانات انجام میشه تا بتونی بهتر با دلتنگی کنار بیای و ازش رد بشی، نه اینکه توش گیر کنی.
- دلتنگی قرار نیست از بین بره — قرار نیست فراموش کنی.
قراره یاد بگیری باهاش زندگی کنی، بدون اینکه تو رو از زندگی عقب بندازه.
8. سخن پایانی — دلتنگی، نشانهای از عمق توست
دلتنگی، هرچند سخت، اما یکی از انسانیترین تجربههای مهاجرت است. اینکه هنوز جایی درون تو هست که برای لحظههایی، آدمها، زبان، غذا، و خاطرات گذشته تنگ میشود — یعنی ریشه داری، یعنی قلبت زنده است.
در جلساتم بارها گفتهام:
> دلتنگی، ضعف نیست؛ نشانهی پیوند داشتن با چیزی ارزشمند است.
اگر با Homesickness درگیر هستی، بدون که تنها نیستی. هزاران نفر در سراسر دنیا، با همین احساس بیدار میشن، لبخند میزنن، و تلاش میکنن که زندگی جدید رو بسازن.
و اگر احساس کردی که این مسیر، برات طاقتفرسا شده، شاید زمانش رسیده که کسی همراهت باشه — نه فقط برای گوش دادن، بلکه برای دیدنِ کامل تو.
بهعنوان رواندرمانگری که سالها با مهاجران فارسیزبان در نقاط مختلف دنیا کار کردهام، میدونم که این مسیر، پر از پیچوخمه.
اما با آگاهی، پذیرش، و گفتگو، میشه هم از این مسیر عبور کرد، و هم در آن رشد کرد.
> اگر نیاز داری در این مسیر تنها نباشی، من اینجا هستم.
با مهر،
رواندرمانگر مهاجران و فارسیزبانان سراسر دنیا




